آروین آروین ، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

آروین کوچولوی ناز

آروین و فروشگاه لباس

امروز من و بابایی تصمیم گرفتیم بریم فروشگاه و برا پسر خوشگلمون لباس بگیریم آروین کوچولو رو آماده کردیم و به راه افتادیم .تازه به فروشگاه رسیده بودیم که آروین گل ما شروع کرد به گریه من و بابایی سعی کردیم آرومت کنیم که نشد که نشد و تو بدتر جیغ می زدی و شیر می خواستی آخر سر هم یکی از خانم فروشنده ها برا مامانی یه جای خلوت پیدا کرد و صندلی آورد تا من بهت شیر بدم . مامانی خیلی خجالت می کشید ولی بابایی گفت مهم آروین ماماست زود به پسر من شیر بده پسر خوشگل من وقتی شیرش رو خورد با مامان و باباش دو ساعت گشتند و برا آروین و مامانی خرید کردند اینم مامان و آروین تو فروشگاه ...
14 شهريور 1390

قللک

پسر عزیزم سلام خوبی بابایی؟ دیروز یکی از گلدونهای خونمون شکسته بود و من رفتم تا گلدون جدید بگیرم که گلمون پژمرده نشه اونجا یه چیزی توجه منو جلب کرد میدونی چی بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ . . . . . یه قللک خوشگل که برات خریدمش الان مامانیت هر چی پول پیدا میکنه از ١٠٠ تومانی تا تراول ١٠٠ هزار تومانی میندازه تو قللکت   ...
8 شهريور 1390

الوعده وفا

سلام بابایی خوبی گلم ؟ یادته بهت قول داده بودم عکس دستگاه کوچولویی که برات خریده ام رو برات بذارم ؟ الوعده وفا این دستگاه کوچولوی تو که آقا امیر داره باهاش کار میکنه بابایی سعی میکنه تا تو بزرگ بشی این کارخونه کوچیک رو تبدیل به یکی از بزرگترین کارخونه های تولید قطعات خودرو بکنه بوس برا پسر گلم که خیلی خوشقدمه آخه از وقتی تو اومدی ما چند تا دستگاه جدید گرفتیم و خیلی خوب کار می کنیم   ...
7 شهريور 1390

مراحل رشد آروین

آروین عزیزم سلام آفرین به آروین خوشگله مامان و بابا که خیلی باهوش و زرنگه عزیزم تو از چهل روزگیت سعی می کردی گردنتو صاف نگه داری و در ٧٠ روزگیت اینقدر پیشرفت کردی گلم تازه تو این حالت وقتی زیر پاهاتو میگیریم خیلی خوب خودت رو می کشی جلو انگار می خواهی خیلی زود چهار دست و پا راه رفتن رو یاد بگیری از دیروز هم یاد گرفتی اول دستهایت را مشت میکنی و هر دو تا رو جلوی چشمهات می گیری و خوب نگاه میکنی و تمرکز میکنی و بعد یه پات رو می بری بالا و یه هو غلت میزنی تو این لحظه مامانی می خواد فقط قورتت بده و تو رو غرق بوسه می کنه و تازه خیلی خوب بازی می کنی علی الخصوص با عروسک گردونهای تختت   پسرم قند عسلم زود بزرگ شو ...
3 شهريور 1390

قصه واکسن آروین

عزیزم قصه ای که امروز برات می نویسم قصه واکسن دو ماهگیته گل من صبح از خواب بیدارت کردیم و لباساتو عوض کردم قراره امروز تو رو ببریم مرکز بهداشت تا واکسن دو ماهگیت رو بزنیم مثل همیشه مشغول خنده و بازی بودی  و فکر می کردی میریم بیرون تا بگردیم آخه تو ماشین سواری رو خیلی خیلی دوست داری  چندقطره هم استامینیفون دادم .خیلی استرس داشتم آخه مامانی نمیتونست گریه کردن خوشگلشو ببینه از بابایی خواستم تا اون ببرتت تو اتاق ،بابایی می گفت من که اصلاً دلم نمیاد بالاخره ما دو تایی با آروین کوچولو رفتیم تو و اون خانم بد اخلاقه بهت واکسن زد و من همش چشامو بسته بودم و با تو گریه می کردم تو جیغ زدی و بابایی بدو تو رو برد بیرون ...
25 مرداد 1390

آروین داره بزرگ میشه میگی نه ؟!

آروین کوچولوی ناز داره بزرگ میشه آروین ما بزرگ شده چون داره می خنده خیلی هم ناز می خنده حتی گاهی قهقهه هم می زنه آروین ما بزرگ شده چون میتونه سرش رو محکم و صاف نگه داره آروین ما بزرگ شده چون وقتی گشنه میشه مشتشو میکنه تو دهنش و مارچ و مورچ صدا میده آروین ما بزرگ شده و صدای مامان و باباشو تشخیص میده دنبال صدا میگرده تا پیداش کنه آروین ما بزرگ شده و صدای آو و اوو درمیاره آروین ما بزرگ شده و آغوشو میفهمه وقتی میذاریش زمین جیغ می زنه آروین ما بزرگ شده و برا تشخیص اشیا لحظاتی روی اونها زوم میکنه آروین ما بزرگ شده وقتی رو شکم می خوابونیم دوست داره و سعی میکنه چهاردست و پا راه بره آروین ما بزرگ شده و با جغجغه اش بازی میکنه ...
24 مرداد 1390

ماه رمضان

آروین عزیزم خیلی وقته فرصت نمیکنم بیام و از خاطراتت بنویسم آخه تو عزیز دل من اکثر وقتمو پر می کنی و چون همش دوست داری تو آغوش من و بابایی باشی برای همین ما دربست در خدمت پسر گلم هستیم آروین جونم امسال اولین ماه رمضان زندگیتو تجربه می کنی همراه مامان و بابایی به مهمونی میری و تو بغل مامانی سر سفره افطار میشینی و مامانی برات دعا میکنه و از خدا به خاطر دادن تو تشکر و سپاسگذاری می کنه عزیزم روزی که مهمونی داشتیم خیلی گریه می کردی و بابایی می گفت وقتی می بینه باباش تو خرج افتاده ناراحته و همه می خندیدیم و تو بعد از رفتن مهمونا شروع کرده بودی به خنده و قهقهه راستی دختر عمو اسما خیلی دوستت داره و بهت میگه داداش و قراره تو هم بهش بگی آبجی ای...
23 مرداد 1390